Loading...
پذیرفتن بی قید و شرط

او نميتواند زندگی را بدون الكل تصور كند. روزی فرا ميرسـد كـه نمی تواند زندگی را با الكل و بدون الكل تصور كند . در اينجاست كـه بـا تنهايی آشنا ميشود. به آخر خط ميرسد و آرزوی مرگ ميكند.

(الكلی های گمنام) 

فقط يك آدم الكلی ميتواند مفهوم اين حرف را بفهمـد . چـوب دو سر طلايی كه مرا اسير خود كرده، باعث وحشت و سردر گمـی ام شـده است؛ از طرفی با خودم می گويم اگر مشروب نخورم می ميرم و از طرف ديگر می گويم اگر به مشروب خوردن ادامه بدهم میميرم . هر دوی اين افكار مرا به قعر چاه هل می دهند و وقتی كه ديگر به قعر چـاه رسـيدم اعتيادم را می پذيرم و رسيدن به اين نقطه بـرای بهبـودی ام ضـروری است. اين دو راهی با تمام دو راهی های ديگر فرق ميكند، اما آنطور كـه بعدها فهميدم، برای موفقيت در اين برنامه لازم و ضروری است.